وقتی میان چشمهایت رغبتی نیست
دیگر برای دل سپردن فرصتی نیست
بگذار تا عاشق ترین مردم بدانند
بین منو دستان گرمت نسبتی نیست
تا انتهای ماجراهم پی نبردیم
از مشرق چشم تو ما را قسمتی نیست
چندیست میگیرد دلم باور کن ای دوست
در حجم دستان تودیگر وسعتی نیست
معذورم از عشقت، ببخشایم پریزاد
دیگر برای دل سپردن فرصتی نیست

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:47  توسط غصه دار
|
زمانی که گلدان شکست.............
پدر گفت: حیف بود
مادر گفت: عمرش کوتاه بود
برادر گفت: زیبا بود
خواهرم گفت: مال من بود
ولی زمانی که قلب من شکست
هیچکس حتی آخ هم نگفت
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 13:48  توسط غصه دار
|
تو را به دادگاه خواهند کشید.....
شاید به حبس ابد محکوم شوی. جزئیات جنایت معلوم نیست.
اما.....
اثر انگشت تو را روی قلب شکسته من پیدا کرده اند

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 11:6  توسط غصه دار
|
اگر کليد قلبي رو نداري قفل نکن. به چشمان کسي نگاه نکن اگه دروغ خواهي گفت.به کسي سلامي نده اگه خداحافظي در پيش است. دست کسي را نگير اگر رها خواهي کرد. به کسي نگو دوستت دارم اگر ديگري در فکرت هست

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 13:24  توسط غصه دار
|
خیلی از دوستان در مورد من و دلیل انتخاب نام غصه دار سوال کردن
به همین خاطر تصمیم گرفتم توضیحی کوچیک و کلی بهتون بدم
شما تا حالا چقدر توی زندگیتون حس کردین بعضی چیزا زیاد از حد
ناراحتتون میکنه؟مدام آزارتون میده و همیشه باعث رنجتون میشه؟
جواب من اینه:خیلی زیاد
خیلی چیزا مثل وجود بعضی افراد توی زندگی شخصیم
همونطور که پایین وبلاگ نوشتم تمام مطالب اینجا بر گرفته از زندگی
شخصی منه...پس حتمآ تمام این شعرا و مطالب یه مخاطب دارن
اکثر شعرای من گلایه س!!یعنی گلایه میکنه از خیلی چیزا
خلاصه دیگه به خاطر همین غصه دار شدم! میدونم خیلی گنگ توضیح دادم
اما...بگذریم
از همه چی تقریبآ راضیم اما خیلی تنهام خیلی خیلی تنهام
تنهایی آزارم میده به کسی راحت نمیتونم اعتمادکنم
مخصوصآ اگر جنس مخالف باشه اما اگر بتونم بهش اعتماد کنم همیشه
نسبت بهش وفادار و صادق میمونم تا الان هم خیلی ضربه خوردم از دوست
و آشنا مخصوصا از نیوشا ! همینو ازم بدونید کافیه
منبع:
http://www.hasty-eshgh.blogfa.com/
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 12:5  توسط غصه دار
|
تنها بودم تو رسیدی
گفتی ما بشیم بهتره
دیگر تنها نبودم
اما بعد مدتی سر قرار نیومدی
یک روز که داشتم دنبالت میگشتم
به تنهای دیگری رسیدم
گفتم چرا تنهایی؟
گفت یارم نیومده
یهو با خوشحالی بلند شد
و گفت اومد
وقتی برگشتم تو را دیدم...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 12:36  توسط غصه دار
|