دیدی دلم شکست؟؟!!
دیدی دلم شکست؟؟!!
دیدی که این بلور درخشان عمر من
یک عمر بازیچه بود؟
دیدی چه بی صدا
دل پرارزوی من از دست کودکی که ندانست قدر ان ....
افتاد برزمین .. شکست .!!
دیدی دلم شکست؟؟!!
دیدی دلم شکست؟؟!!
دیدی که این بلور درخشان عمر من
یک عمر بازیچه بود؟
دیدی چه بی صدا
دل پرارزوی من از دست کودکی که ندانست قدر ان ....
افتاد برزمین .. شکست .!!
دیدی دلم شکست؟؟!!
خيلي خوشحال بود!
بهش گفتم اين چه كاري بود كه كردي؟
گفت: آخه اينطوري هر روز ميتونم ببينمش .....
هرشب ميتونم به خوابش برم ...
هميشه ميتونم مواظبش باشم ....
تازه از همه اينا مهم ترخدا بهم قول داده كه يه روزي اونم مياد !!!!
اينجا پيش من ..........
منم اينجا منتظرشم!!!

امشب در عبور از ۲۰ سالگی ام دلتنگ خودم شده ام. نه تنها دلتنگ کودکی هایم که در آن خاطره ها جا گذاشتم و شب ها . صفحاتی از آن را. برایم مرور میکنند . بلکه دلتنگ لحظاتی بس نزدیکتر شده ام.
لحظاتی که در آن می توانستم نبض او را احساس کنم . به آهنگ صدایش گوش دهم و در چشمانش ...
ولی می دانم این روزها دلمشغولی هایم دوست داشتنی تر شده اند . حتی با اضطراب هایی که دارم .
این روزها طلب عشق ندارم .
این روزها در غم نبود تو به سوگ ننشسته ام .
این روزها به لبخند دوستانه دوستانم می خندم .
این روزها به دنبال ذره ای آرامش به خود آرامش میخواهم برسم
در کودکی نقاشی هایمان خانه ای شیروانی بود با پنچره ای رو به روشنایی ، کوه هایی با چارقد برف گرفته سفید و دامنی سبز رنگ با رددی از آبی رودخانه . چیدمان خانه مان از صفای دورانمان می گفت .
ولی اکنون نقاشی هایمان طرح مبهمی است از خط خط های سیاه مدادمان با ابرهایی مشکی بر فراز خانه های دود گرفته تنهایمان ! خانه هایمان پنچره ای ندارد تا آسمان دلمان ماه ی را به خود ببیند.
گویا باید از نو مداد رنگی هایمان را بتراشیم.
دیشب پر بغض بودم و سکوت.
دیشب تنهای تنها آمدن پاییز را نظاره کردم.
دیشب احساسم را در پستو های اتاقم پنهان کردم تا دیگر هوس های کودکانه ام مرا به سمت تو رها
نکند.