در کودکی نقاشی هایمان خانه ای شیروانی بود با پنچره ای رو به روشنایی ، کوه هایی با چارقد برف گرفته سفید و دامنی سبز رنگ با رددی از آبی رودخانه . چیدمان خانه مان از صفای دورانمان می گفت .
ولی اکنون نقاشی هایمان طرح مبهمی است از خط خط های سیاه مدادمان با ابرهایی مشکی بر فراز خانه های دود گرفته تنهایمان ! خانه هایمان پنچره ای ندارد تا آسمان دلمان ماه ی را به خود ببیند.
گویا باید از نو مداد رنگی هایمان را بتراشیم.
دیشب پر بغض بودم و سکوت.
دیشب تنهای تنها آمدن پاییز را نظاره کردم.
دیشب احساسم را در پستو های اتاقم پنهان کردم تا دیگر هوس های کودکانه ام مرا به سمت تو رها
نکند.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 1:37  توسط غصه دار
|